بهاریه معاونت درمان
بیا قانی وکاظمی را ببین/ به تجهیز درمان فراوان ببین
حسینی تلاش فراوان کند/که کار پرستاری آسان کند
ایازی،امیری وآرمان، همه/پرستار پُر کار وپُر مشغله
نظارت کند خانم جعفری/رئیسی بود ناظر دیگری
یکی حیدری مردِ آزمایش است/تهی از دورنگی وآلایش است
قلی پور وقاسم دوتای دگر/بُوَد خنده هاشان چو قند وشکر
کنی گرکه برصورت او نگاه/بود صورتش همچوتابنده ماه
چو مامایی اش را به رخشان سپرد/دگر مشکلی را به جایی نبرد
زیاران یکی خود عظیمی بُوَد/یکی کامکار وکریمی بود
یکی همچو نوروز نیکو نهاد/که پسوند فامیلی او نژاد
دبیرخانه،دهقان ،سلیمانی است/خانم موسوی هم که بایگانی است
یکی اهل علم ویکی دانش است/آقایان ولی پور وپیرایش است
بُوَد معتمد با "ی" آخری/چوسیاح وواحد چنان عسگری
بود اولی کارُوپرداز ما/سه تای دگر بال پرواز ما
تو نه اهل شوری، نه اهل شری/نخوانی ولی نامه ام آذری
زیادی نشد،هم که چیزی نکاست/ولی پور اگرکه نگهبان ماست
امور پزشکان به دست فروتن فتاد/جواب کسی جز به خوبی نداد
فریدونی آری ،مددکاری است/همه فکروذکرش کمک یاری است
حقوقی بود خانم حیدری/گهی میزند خود به تهران سَری
چو حکم حراست به موسی فتاد/چه فرمایشاتی که از خود نداد
مهندس خلیلی به درمان چو هست/کمر از دو صد مشکل آن شکست
بیا دیده بگشا ،ببین داوری/چوآتش بُود زیر خاکستری
بود شمس مسئول انبار ما/به او افتد آری گهی کار ما
ریاحی که فامیلی اش پور داشت/ دلی از بدی وریا دور داشت
رئوفی،ندیمی رفیق همند/کمی بی خیال و کمی بی غمند
رفیق دگر هم که آقایی است/بود بازرس ودم به دم جایی است
نه کَس مثل دکتر درخشانی است/که او آدم پاک ونورانی است
در این مرکز ما که درمانی است/رئیسش پزشک است و شیرانی است
من عباسم[1] واین قصیده چو قند/نوشتم بخوان وبه شعرم مخند
دراین عصر تنهایی وانتظار/در این فصل یخ بسته بی بهار
در عصری که کَس را به کَس کار نیست/جهان جز، یک آشفته بازار نیست
وفاداری ومهربانی کنید/چونان، عاشقان زندگانی کنید[2]